تبلیغات
مدیریت فرهنگی - عموعباس،علمت كو عموی خوبم
شالوده و زیر بنای گسترش هر كشور ، فرهنگ است

عموعباس،علمت كو عموی خوبم

پنجشنبه 3 دی 1388 08:18 ق.ظ

نویسنده : سیدامیرحسین هاشمی
ارسال شده در: مناسبت ها ،

عمو عباس،بی تو قلب حرم می گیره             عموعباس،بی تو بابا تنها می میره
عموعباس،علمت كو عموی خوبم                  عموعباس،تو نرو تا كه پا نكوبم
عمو عباس،بی تو هر لحظه دل می لرزه          بی تو هر شب هوای خیمه ها چه سرده
عمو عباس،بی تو دستام جونی نداره             از دو چشمام پولكای گریه می باره
عمو عباس،زانوهامو بقل می گیرم                 عمو عباس،بیا تا من برات بمیرم
عمو عباس،دل اهل حرم كبابه                       توی خیمه چشم برات چشمای ربابه
عمو عباس،بی تو قلب حرم می گیره             عمو عباس،بی تو بابا تنها می میره
عمو عباس،علمت كو عموی خوبم                 عمو عباس،تو نرو تا كه پا نكوبم

دانلود مداحی عموعباس    ( با راست کلیک و انتخاب save target as )

بـر كـرانـه علقمه
قلب ابوالفضل از رنج و اندوه فشرده شده بود و آرزو مى كرد كه مرگ ، او را در رُباید و شـاهـد ایـن حوادث هولناك ، كه هر زنده اى را از پا درمى آورد و بنیاد صبر را واژگون مـى كـرد ـ و جـز صـاحـبـان عـزیـمـت از پـیـامـبران كه خداوند آنان را آزموده و بر بندگان برترى داده ، كسى طاقت آنها را نداشت ـ نباشد.
از جـمـله ایـن حـوادث هـولنـاك آن بـود كـه ابـوالفـضـل ( عـلیـه السـّلام ) هـر لحـظه به اسـتـقـبال جوان نورسى مى شتافت كه شمشیرها و نیزه هاى بنى امیّه اندام او را پاره پاره كـرده بـودنـد و صـداى بـانـوان حـرم را مـى شنید كه به سختى بر عزیز خود مویه مى كـردنـد و بـر صـورت خـود مى كوفتند و ماههاى شب چهارده را كه در راه دفاع از ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) به خون تپیده بودند، در آغوش مى گرفتند.
عـلاوه بـر هـمـه ایـنـهـا، ابـوالفضل برادر تنهاى خود را میان انبوه كركسانى مى دید كه بـراى تـقـرب بـه جرثومه دنائت ، پسر مرجانه ، تشنه ریختن خون امام هستند، لیكن این مـحـنـتها و رنجها عزم حضرت را براى پیكار با دشمنان خدا و جانبازى در راه نواده پیامبر اكرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) جزم مى كرد و ایشان مصمم تر مى شدند.
در اینجا به اختصار به بحث از شهادت حضرت و حوادث منجر به آن مى پردازیم .  

عباس (ع) با برادرانش
پـس از شـهادت جوانان اهل بیت ( علیهم السّلام ) عباس قهرمان كربلا به برادران خود رو كرد و گفت :
ایـنـك در مـیـدان نـبـرد درآئید و مخلصانه در راه یارى دین خدا با دشمنان او كارزار نمایید زیرا یقین مى دانم از این عمل ، زیانى نخواهید دید.
(113)
از بـرادران بزرگوارش خواست خود را براى خدا قربانى كنند و خالصانه در راه خدا و رسـولش جـهـاد نـمـایـنـد و در جـانـبـازى خود به چیز دیگرى اعم از نسب و غیره نیندیشند. ابوالفضل متوجه برادرش عبداللّه گشت و گفت :

((بـرادرم ! پـیش برو تا تو را كشته ببینم و نزد خدایت به حساب آورم )). (114)
آن رادمردان نداى حق را لبیك گفتند و براى دفاع از بزرگ خاندان نبوت و امامت ، حسین بن على ( علیه السّلام ) پیش تاختند.
از خنده آورترین و ناحق ترین سخنان ، گفتار ((ابن اثیر)) است كه : ((عباس به برادران خود گفت : پیش بروید تا از شما ارث ببرم ؛ زیرا شما فرزندى ندارید!!)).
این سخن را گفته اند تا از اهمیت این نادره اسلام و این مایه افتخار مسلمانان بكاهند.
آیـا مـمـكـن اسـت مایه سرافرازى بنى هاشم در آن ساعات هولناك كه مرگ در یك قدمى او بـود و بـرادرش در مـحـاصـره گـرگـان امـوى قـرار داشت و یارى مى خواست و كسى به یـاریـش نـمـى آمـد و مـویـه بـانـوان حـرم رسـالت را مـى شـنـیـد، بـه مسایل مادى بیندیشد؟! در حقیقت حضرت عباس در آن لحظات به یك چیز مى اندیشید و بس ؛ اداى وظـیـفـه و شـهـادت در راه سـبـط پـیـامـبـر هـمـان راهـى كـه اهل بیت او پیمودند.
عـلاوه بـر آن ، ام البـنـیـن مادر این بزرگواران زنده بود و اگر قرار بود ارثى تقسیم شود، او بود كه ارث مى برد؛ زیرا در طبقه اول میراث بران قرار داشت .
وانـگـهـى ، پـدرشـان امـیـرالمـؤ مـنـین هنگام وفات نه زرى بجا گذاشت و نه سیمى ، پس فرزندان امام از كجا دارایى به هم زده بودند؟!
به احتمال قوى عبارت حضرت عباس چنین بوده است :
((تـا انـتـقـام خـون شـما را بگیرم ))
(115) ، ولى سخنان حضرت تصحیف یا تحریف شده است .
بـرادران عـبـاس ، نـدایـش را پـاسـخ مـثـبـت دادنـد، جهت كارزار بپاخاستند و براى دفاع از برادرشان ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) آماده جانبازى و مرگ گشتند.
عـبـداللّه فـرزنـد امیرالمؤ منین ( علیهما السّلام ) پیش تاخت و با سپاهیان اموى درآویخت در حالى كه این رجز را مى خواند:
((پـدرم عـلى صـاحـب افـتـخارات والا، زاده هاشم نیك پى و برگزیده است . اینك این حسین فرزند پیامبر مرسل است و ما با شمشیر صیقل داده از او دفاع مى كنیم . جانم را فداى چنین بـرادر بزرگوارى مى كنم . پروردگارا! به من ثواب آخرت و سراى جاوید، عطا كن )).
(116)
((عبداللّه )) در این رجز، سربلندى و افتخار خود را نسبت به پدرش ‍ امیرالمؤ منین ـ باب مدینه علم پیامبر و وصى او ـ و برادرش سرور جوانان بهشت ، ابراز داشت و اعلام كرد در راه بـرادر جـانـبـازى خـواهـد كـرد زیـرا او پـسـر پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله ) و بدین ترتیب ، خواستار ثواب اخروى و درجات رفیعه اى است كه پروردگارش عطا كند.
آن رادمـرد هـمـچـنـان بـه شـدت پـیـكـار مـى كـرد تـا آنـكـه یـكـى از پـلیـدان اهل كوفه به نام ((هانى بن ثبیت حضرمى )) بر او تاخت و او را به شهادت رساند.
(117)
پـس از او برادرش ((جعفر)) كه نوزده ساله بود، به پیكار پرداخت و دلیرانه جنگید تا آنكه قاتل برادرش او را نیز به شهادت رساند. (118)
پـس از آن ، برادرش ، ((عثمان )) كه 21 ساله بود به جنگ پرداخت . خولى او را با تیر زد كـه نـاتـوانـش ساخت و مردى پلید از ((بنى دارم )) بر او تاخت و سرش را برگرفت تا بدان نزد پسر بدكاره ؛ عبیداللّه بن مرجانه تقرب جوید. (119)
ارواح پـاك آنـان بـه سـوى پـروردگارشان بالا رفت . آنان زیباترین جانبازى و ایمان به درستى راه و فناى در حق را به نمایش گذاشتند.
ابوالفضل بر كنار پیكرهاى پاره پاره برادران ایستاد، در چهره نورانى شان خیره شد، سـیرتهاى والا و وفادارى بى نظیر آنان را یادآور گشت ، به تلخى بر آنان گریست و آرزو كـرد اى كاش قبل از آنان به شهادت رسیده بود و پس از آن آماده شهادت و دستیابى به رضوان خداوند گشت .
هـنـگـامـى كـه ابـوالفـضـل ، تـنـهـایـى بـرادر، كـشـتـه شـدن یـاران و اهـل بـیتش را كه هستى خود را به خداوند ارزانى داشتند، دید، نزد او شتافت و از او رخصت خـواسـت تـا سـرنوشت درخشان خود را دنبال كند. امام به او اجازه نداد و با صدایى حزین فرمود:
((تو پرچمدار من هستى !)).
امـام بـا بـودن ابـوالفـضـل ، احـسـاس تـوانـمـنـدى مى كرد؛ زیرا عباس به عنوان نیروى بـازدارنـده و حـمـایـتـگـر در كـنـار او عـمـل مـى كـرد و تـرفـنـد دشـمنان را خنثى مى نمود. ابوالفضل با اصرار گفت :
((از دسـت ایـن مـنـافـقـیـن سـیـنه ام تنگ شده است ، مى خواهم انتقام خون برادرانم را از آنان بگیرم )).
آرى ، هـنـگـامـى كه برادرانش ، عموزادگانش و دیگر افراد كاروان را چون ستارگانى در خـون نـشـسـتـه دیـد كـه بـر صـحـرا فـتـاده انـد و جـسـدهـاى پـاره پـاره آنـان دل را بـه درد مـى آورد، قـلبـش فـشرده شد و از زندگى بیزار گشت . لذا بر آن شد كه انتقام آنان را بگیرد و به آنان بپیوندد.
امـام از بـرادرش خـواسـت براى اطفالى كه تشنگى ، آنان را از پا درآورده است ، آب تهیه كـنـد. آن دلاور بـزرگـوار نـیـز به طرف آن مسخ شدگان ـ هم آنان كه دلهایشان تهى از مـهـربـانـى و عـطـوفـت بود ـ رفت ، آنان را پند داد، از عذاب و انتقام الهى برحذر داشت و سپس سخن خود را متوجه عمر سعد كرد و گفت :
((اى پسر سعد! این حسین فرزند دختر پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) است كه اصحاب و اهـل بـیـتـش را كشته اید و اینك خانواده و كودكانش تشنه اند، آنان را آب دهید كه تشنگى ، جگرشان را آتش زده است . و این حسین است كه باز مى گوید: مرا واگذارید تا به سوى ((روم )) یا ((هند)) بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم )).
سـكـوتـى هـولنـاك نـیروهاى پسر سعد را فرا گرفت ، بیشترشان سر فرو افكندند و آرزو كردند كه به زمین فرو روند.
پس شمر بن ذى الجوشن پلید و ناپاك ، چنین پاسخ داد:
((اى پـسـر ابـوتـراب ! اگـر سطح زمین همه آب بود و در اختیار ما قرار داشت ، قطره اى به شما نمى دادیم تا آنكه تن به بیعت با یزید بدهید)).
دنـائت طـبـع ، پـسـت فـطـرتـى و لئامـت ، ایـن نـاجـوانـمـرد را تـا بدین درجه از ناپاكى تنزل داده بود. ابوالفضل به سوى برادر بازگشت ، طغیان و سركشى آنان را بازگو كـرد، صـداى دردنـاك كـودكـان را شـنـیـد كه آواى العطش سرداده بودند، لبهاى خشكیده و رنـگـهـاى پـریـده آنـان را دیـد و مـشـاهـده كرد كه از شدت تشنگى در آستانه مرگ هستند، هـراسـان شد؛ دریاى درد، در اعماق وجود حضرت موج مى زد، دردى كوبنده خطوط چهره اش را درهم كشید و با شجاعت به فریادرسى آنان برخاست ؛ مشك را برداشت ، بر اسب نشست ، بـه طـرف شـریعه فرات تاخت ، با نگهبانان درآویخت ، آنان را پراكنده ساخت ، حلقه مـحـاصـره را درهم شكست و آنجا را در اختیار گرفت . جگرش از شدت تشنگى چون اخگرى مـى سـوخـت ، مـشتى آب برگرفت تا بنوشد، لیكن به یاد تشنگى برادرش و بانوان و كودكان افتاد، آب را ریخت ، عطش خود را فرونشاند و گفت :
((اى نفس ! پس از حسین ، پست شو و پس از آن مباد كه باقى باشى ، این حسین است كه جام مـرگ مـى نـوشـد ولى تـو آب خنك مى نوشى ، به خدا این كار خلاف دین من است )).
(120)
انـسـانـیـت ، این فداكارى را پاس مى دارد و این روح بزرگوار را كه در دنیاى فضیلت و اسـلام مـى درخـشـد و زیـبـاتـریـن درسـها را از كرامت انسانى به نسلهاى مختلف مى آموزد، بزرگ مى شمارد.
ایـن ایـثـار كـه در چـهـار چـوب زمـان و مكان نمى گنجد از بارزترین ویژگیهاى آقایمان ابـوالفـضـل بـود. شـخـصـیـت مـجـذوب حـضـرت و شـیـفـتـه امـام نـمى توانست بپذیرد كه قبل از برادر آب بنوشد. كدام ایثار از این صادقانه تر و والاتر است ؟!
قـمـر بـنى هاشم ، سرافراز، پس از پر كردن مشك آب ، راه خیمه ها را در پیش ‍ گرفت و ایـن عـزیـزتـریـن هـدیـه را كـه از جـان گـرامـیـتـر مـى داشـت بـا خـود حـمـل مـى كـرد. در بـازگشت ، با دشمنان خدا و انسانهاى بى مقدار، درآویخت ، او را از همه طـرف محاصره كردند و مانع از رساندن آب به تشنگان خاندان نبوت شدند. حضرت با خواندن رجز زیر، آنان را تار و مار كرد و بسیارى را كشت :
((از مـرگ هـنـگـامـى كـه روى آورد بیمى ندارم ، تا آنكه میان دلاوران به خاك افتم ، جانم پـنـاه نواده مصطفى باد! منم عباس كه براى تشنگان آب مى آورم و روز نبرد از هیچ شرى هراس ندارم )).
(121)
بـا این رجز، دلیرى بى مانند خود را آشكار ساخت ، بى باكى خود را از مرگ نشان داد و گـفـت كـه : بـا چـهـره خـنـدان بـراى دفـاع از حـق و جـانـبـازى در راه بـرادر بـه اسـتـقـبـال مـرگ خـواهـد شـتـافـت . سـر افـراز بـود از ایـنـكه مشكى پرآب براى تشنگان اهل بیت مى برد.
سـپـاهـیـان از بـرابر او هراسان مى گریختند، عباس آنان را به یاد قهرمانیهاى پدرش ، فـاتـح خـیـبـر و درهـم كـوبـنـده پـایـه هـاى شـرك ، مـى انـداخت ؛ لیكن یكى از بزدلان و ناجوانمردان كوفه در كمین حضرت نشست و از پشت به ایشان حمله كرد و دست راستشان را قطع كرد؛ دستى كه همواره بر سر محرومان و ستمدیدگان بود و از حقوق آنان دفاع مى كرد. قهرمان كربلا این ضربه را به هیچ گرفت و به رجزخوانى پرداخت :
((بـه خـدا قـسم ! اگر دست راستم را قطع كردید، من همچنان از دینم دفاع خواهم كرد و از امام درست باور خود، فرزند پیامبر امین و پاك ، حمایت خواهم نمود)).
(122)
بـا ایـن رجـز، اهـداف بزرگ و آرمانهاى والایى را كه به خاطر آنها مى جنگید، نشان داد و روشن كرد كه براى دفاع از اسلام و امام مسلمانان و سید جوانان بهشت ، پیكار مى كند.
انـدكـى دور نـشـده بود كه یكى دیگر از ناجوانمردان و پلیدان كوفه به نام ((حكیم بن طفیل ))دركمین حضرت نشست و دست چپ ایشان را قطع كرد.حضرت ـ به گفته برخى منابع ـ مـشك را به دندان گرفت و بدون توجه به خونریزى و درد بسیار، براى رساندن آب به تشنگان اهل بیت شروع به دویدن كرد.
حقیقتاً این بالاترین مرحله شرف ، وفادارى و محبت است كه انسانى از خود نشان مى دهد. در حـالى كـه مـى دویـد تـیـرى بـه مـشـك اصـابت كرد و آب آن را فروریخت . سردار كربلا ایـسـتـاد، اندوه او را فراگرفت ، ریخته شدن آب برایش ‍ سنگین تر از جدا شدن دستانش بـود. نـاگـهـان یكى از آن پلیدان به حضرت حمله ور شد و با عمود آهنین بر سر ایشان كـوفـت ، فـرق ایـشـان شـكـافـت و حـضرت بر زمین افتاد، آخرین سلام و درودش را براى برادر فرستاد:
((یا اباعبداللّه ! سلامم را بپذیر)).
باد،صداى عباس رابه امام رساند،قلبش شرحه شرحه شد،دلش ازهم گسیخت ، به طرف عـلقـمـه شـتـافـت ، بـا دشـمنان درآویخت ، بر سر پیكر برادر ایستاد، خود را بر روى او انداخت با اشكش او را شستشو داد و با قلبى آكنده از درد و اندوه گفت :
((آه ! اینك كمرم شكست و راهها بر من بسته شد و دشمنشاد شدم )).
امام با اندامى درهم شكسته ، نیرویى فروریخته و آرزوهایى بر باد رفته به برادرش خـیـره شـد و آرزو كرد قبل از او به شهادت رسیده باشد. ((سید جعفر حلى )) حالت امام را در آن لحظات ، چنین وصف كرده است :
((حـسـیـن بـه طرف شهادتگاه عباس رفت در حالى كه چشمانش از خیمه ها تا آنجا را كاوش مـى كـرد. جـمـال بـرادر رانهان یافت ، گویى ماه شب چهارده كه زیر نیزه ها شكسته نهان بـاشـد، بر پیكر او افتاد و اشكش زمین را گلگون كرد. خواست او را ببوسد، لیكن جایى در بـدن او در امـان از زخـم سلاح نیافت تا ببوسد، فریادى كشید كه در صحرا پیچید و سنگهاى سخت را از اندوهش به درد آورد:
برادرم ! بهشت بر تو مبارك باد، هرگز گمان نداشتم راضى شوى كه در تنعم باشى و من مصیبت تو را ببینم .
برادرم ! دیگر چه كسى دختران محمد را حمایت خواهد كرد، كه ترحم مى خواهند لیكن كسى به آنان رحم نمى كند.
پس از تو نمى پنداشتم كه دستانم از كار بیفتد، چشمانم نابینا شود و كمرم بشكند.
بـراى غـیر تو سیلى به گونه مى نوازند و اینك براى تو است كه با شمشیرهاى آخته به پیشانیم كوبیده مى شود.
میان شهادت جانگداز تو و شهادت من ، جز آنكه تو را مى خوانم و تو از نعیم بهره مندى ، فاصله اى نیست .
ایـن شمشیر تو است ، دیگر چه كسى با آن ، دشمنان را خوار مى كند؟! این پرچم توست ، دیـگـر چه كسى با آن پیش خواهد رفت ؟! برادرم ! مرگ فرزندانم را بر من سبك كردى و زخم را تنها زخم دردناكتر، تسكین مى دهد)).
(123)
این شعر توصیف دقیقى است از مصایبى كه امام پس از فقدان برادر، به آنها دچار شدند. شاعر دیگرى به نام ((حاج محمد رضا ازدى )) وضعیت امام را چنین توصیف مى كند:
((خود را بر او انداخت درحالى كه مى گفت :
امروز شمشیر از كف افتاد، امروز سردار سپاه از دست رفت ، امروز راه یافتگان ، امام خود را از دست دادند، امروز جمعیت ما پریشان شد. امروز پایه ها از هم گسیخت ، امروز چشمانى كه بـا بـودنـت بـه خـواب نـمـى رفـتـنـد آرام گرفتندوخوابیدندوچشمانى كه به راحتى مى خوابیدند از خفتن محروم شدند.
اى جـان بـرادر! آیـا مـى دانـى كـه پـس از تـو لئیـمـان بر تو تاختند و یورش ‍ آوردند، گـویـى آسـمـان بـه زمـین آمده است یا آنكه قله هاى كوهها فرو ریخته است ، لیكن یك چیز مـصـیـبـت تو را برایم آسان مى كند؛ اینكه به زوردى به تو ملحق مى شوم و این خواسته پروردگار داناست )).
(124)
با این همه هرچه شاعران و نویسندگان بگویند و بنویسند، نمى توانند ابعاد مصیبت امام ، رنـج و انـدوه كـمـرشـكـن و سـوگ او را كـامـلاً تـصـویـر كـنـنـد. نـویـسـنـدگـان مـقـتـلهـا نـقـل مـى كـنـنـد امـام هنگامى كه از كنار پیكر برادر برخاست ، نمى توانست قدم بردارد و شكست برایشان عارض شده بود، لیكن حضرت صبور بود، با چشمانى اشكبار به طرف خیمه ها رفت ، سكینه به استقبالش آمد و گفت :
((عمویم ابوالفضل كجاست ؟)).
امـام غـرق گـریـه شـد و با كلماتى بریده بریده از شدت گریه خبر شهادت او را داد. سـكـیـنـه دهـشـت زده مـویه اش بلند شد. هنگامى كه نواده پیامبر اكرم ، زینب كبرى ( علیها السـّلام ) از شـهـادت بـرادرش كه همه گونه خدمتى به خواهر كرده بود، مطلع شد، دست بـر قـلب آتش گرفته خود نهاد و فریاد زد: ((آه برادرم ! آه عباسم ! چقدر فقدانت بر ما سنگین است واى از این فاجعه ! واى از این سوگ بزرگ !)).
زمـیـن از شـدت گـریـه و مـویه لرزیدن گرفت و بانوان حرم كه یقین به فقدان برادر یافته بودند، سیلى به گونه ها نواختند. سوگوار اندوهگین ، پدر شهیدان نیز در غم و سوگ آنان شریك شد و گفت :
((یا اباالفضل ! چقدر فقدانت بر ما سنگین است !)).
امـام پـس از فـقـدان برادر كه در نیكى و وفادارى مانندى نداشت ، احساس ‍ تنهایى و بى كـسـى كـرد. فاجعه مرگ برادر، سخت ترین فاجعه اى بود كه امام را غمین كرد و او را از پا انداخت .
بدرود، اى قمر بنى هاشم !
بدرود، اى سپیده هر شب !
بدرود، اى سمبل وفادارى و جانبازى !
سـلام بر تو! روزى كه زاده شدى ، روزى كه شهید شدى و روزى كه زنده ، برانگیخته مى شوى .

برگرفته از کتاب : زندگانی حضرت ابوالفضل العباس (ع)

تالیف : علامه محقق حاج شیخ باقر شریف قرشی

http://www.ghadeer.org/site/dowran/masomin/ab_fazl/start_frm.html




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 11 دی 1388 02:22 ق.ظ