تبلیغات
مدیریت فرهنگی - مطالب نظریه های فرهنگی
شالوده و زیر بنای گسترش هر كشور ، فرهنگ است

نظریات مطالعات فرهنگی

جمعه 5 شهریور 1389 05:01 ب.ظ

نویسنده : سیدامیرحسین هاشمی
ارسال شده در: نظریه های فرهنگی ، نظریه های ارتباط جمعی ،

در این نظریات جایگاه خاصی برای عنصر فرهنگ در نظر گرفته می شود، به عبارت دیگر مثل نظریات مارکسیسم کلاسیک بر اقتصاد صرف تاکید نمی شود بلکه در این مجموعه نظریات کسانی مثل گرامشی ، لویی آلتوسر ، روژه گادوری هریک به نوعی عامل فرهنگی را موثرتر از اقتصاد می دانند. از دیدگاه مک کوئیل ، این نظریه بیش از آن که به عوامل تعیین کننده ساختاری و اقتصادی جهان بینی که گرایش به طبقه دارد ، نظر داشته باشد ، به خود جهان بینی نظر دارد.

تفاوت آن با مارکسیسم کلاسیک و رویکرد اقتصاد سیاسی در این نکته است که این نظریه برای جهان بینی در مقایسه با زیر ساخت اقتصادی ، استقلال به مراتب بیشتری قایل است.

به این ترتیب وسایل ارتباط جمعی از نظر گرامشی جزیی از ابزارهای تفوق یا هژمونی سرمایه داری و از نظر کسانی مثل آلتوسر جزو ابزارها و دستگاههای ایدئولوژیک سرمایه داری شمرده می شوند.

به طور کلی گرامشی که به اهمیت روبناهای فرهنگی توجه دارد با تفکیک جامعه مدنی از جامعه سیاسی و نقش خاص دولت در برتری جویی فرهنگی عقیده دارد نهادهایی مثل خانواده ، مدرسه و وسایل ارتباط جمعی عوامل اصلی حفظ و انتقال و بازآفرینی فرهنگ هستند.این ابزارها در اختیار دولت است.


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 شهریور 1389 05:12 ب.ظ

کارل مارکس

یکشنبه 31 مرداد 1389 03:32 ب.ظ

نویسنده : سیدامیرحسین هاشمی
ارسال شده در: نظریه های فرهنگی ،

او یک پیامبر، یا راهگشای رهایی نهایی انسان نبود. نه هرچه گفت درست بود، و نه هر راهی که نشان داد در جهت سعادت و خوشبختی آدم‌ها بود. او هم مثل تمام متفکران دیگر کلید یافتن حقیقت و آزادی را در جیب نداشت. صدای مارکس یکی از آواهای اصلی و مهم در هم سرایی با شکوه فرهنگ غربی است ....... نام مارکس بی شک نه یگانه نام است و شاید نه مهمترین، اما یک صدای نقادانه است که در گفتگویی اندیشه گرایانه جایگاهی معتبر دارد..... مارکس از اندیشمندانی است که بدون توجه به کارهایش نمی‌شود این دوران تاریخی و جهان معاصر را به طور دقیق شناخت(بابک احمدی).»

زندگی و آثار

کارل هنریش مارکس دومین پسر از هشت فرزند یک حقوقدان یهودی گرویده به مسیحیت پروتستان بود. مارکس در شهر تریر واقع در پروس غربی در یک خانواده طبقه متوسط چشم به جهان گشود. پدر او فردی روشنفکر و آزادیخواه بود و شهر زادگاه او نیز یکی از مراکز مهم رواج اندیشه‌های دروان روشنگری به شمار می‌رفت. بنابراین فضای فکری و فرهنگی دوران رشد مارکس محیط روشنفکرانه و بازی بود که تحت تاثیر اندیشه‌های متفکرانی نظیر کانت، روسو و نیز نویسندگان دوران رمانتیک مانند گوته قرار داشت. مارکس پس از اتمام دوران دبیرستان از سال ۱۹۳۶ مدتی در رشته حقوق دانشگاه برلین تحصیل کرد، اما سپس تغییر رشته داد و فلسفه را برگزید و پایان نامه تحصیلی خود را درباره بحران اندیشه فلسفی پس از ارسطو و بویژ ماتریالسیم در دوران باستان نوشت. پایان نامه تحصیلی او به خوبی نشان از تاثیر عمیق اندیشه‌های هگل در افکار او دارد. مارکس در پایان نامه تحصیلی اش، ماتریالیسم دوران باستان را به دلیل آنکه از رویه دیالکتیکی هگل در توضیح تغییرات و حرکت عاری بود، مورد انتقاد جدی قرار داده است. مارکس در دوران دانشجویی در تماس با «هگلیان چپ» قرار گرفته بود و از آن پس فلسفه و سیاست به دو روی سکه زندگی او تبدیل شد.


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 31 مرداد 1389 03:45 ب.ظ

یورگن هابرماس و مکتب فرانکفورت

شنبه 23 مرداد 1389 04:24 ب.ظ

نویسنده : سیدامیرحسین هاشمی
ارسال شده در: نظریه های ارتباط جمعی ، نظریه های فرهنگی ،

یورگن هابرماس را اغلب آخرین عضو مكتب فرانكفورت می دانند. او یك نسل از دیگر اعضای آن مكتب جوان تر است.هابرماس درجوانی هنگامی كه هنوز دانشجو بود از چهره های برجسته حلقه فرانكفورت به شمار می رفت، درنتیجه افكار آنان اثر قاطعی بر تفكر وی نهاد. اگر چه كارها و آثارش مراحل و دگرگونی های بسیاری را گذراند، ولی فصل مشترك اوبا افكار اعضای مكتب فرانكفورت ، انتقاد از سرمایه داری و خرد ابزاری است.

و مانند آموزگارانش از قبیل هوركهایمر وآدرنو، سرمایه داری وعقل ابزاری را قوایی فرساینده می بیند كه جلوی اشكال رهایی بخش، اخلاقی و دموكراتیك اتحاد انسانی را می گیرند.چنان كه دیدیم، هوركهایمر وآدرنو معتقد بودند كه روشنگری به بن بست كنترل و سركوب جامعه منتهی شده است.هابرماس این انتقاد را پی گرفت اما در عین حال كوشید تا با تعرف «عقل» به شیوه های جدید، طرح روشنگری را نجات دهد و از آن اعاده حیثیت كند.


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 23 مرداد 1389 04:29 ب.ظ

تئودور آدرنو و ماكس هوركهایمر (مکتب فرانکفورت)

شنبه 23 مرداد 1389 04:17 ب.ظ

نویسنده : سیدامیرحسین هاشمی
ارسال شده در: نظریه های ارتباط جمعی ، نظریه های فرهنگی ،

تئودورآدرنو( 1903-1969)

آدرنو درخانواده ثروتمند یهودی- كاتولیكی به دنیا آمد . در كودكی استعدادهای موسیقایی و ذهنی او آشكار بود.پیش از ورود به دانشگاه دو مقاله منتشر كرده بود و درجه دكترای فلسفه را هنگامی دریافت كرد كه بیش از 21 سال نداشت.دردهه 1920 همراه آرنلد شوئنبرگ آهنگساز به مطالعه پرداخت وبه انجمن پژوهش های اجتماعی درفرانكفورت پیوست. پس از به قدرت رسیدن نازی ها، از آلمان به پاریس، اكسفورد ، و سپس به ایالات متحده گریخت وپس از جنگ به آلمان بازگشت.آدرنو كه همواره از ورود به فعالیت سیاسی عملی دوری می جست، به نوشتن ادامه داد ودر باره فرهنگ، جامعه شناسی وزیبایی شناسی از دیدگاهی چپ گرا نوشت. این فعالیت قلمی تا زمان مرگش در 1969 ادامه داشت.

تئودورآدرنو نیز، مانند بنیامین نویسنده ای بود كه درعرصه های متنوع قلم می زد و دربین نخبگان فرهنگی آلمان از احترام فراوان بهره داشت .وی منتقد برجسته ای در زمینه موسیقی ودوست آهنگ سازان والامقامی چون آلبان برگ[1] بود. درخارج از محافل فلسفی، بحث های آدرنو در باره «صنایع فرهنگی» ونقدی كه از فرهنگ توده به عمل آورده، بیش از هر چیز عامل شهرت او بوده اند. متن اصلی مد نظر ما ، دیالكتیك روشنگری[2] است كه آن را به اتفاق همكارش ماكس هوركهایمر- از اعضای مكتب فرانكفورت نوشت ( هوركهایمر و آدرنو). این متن، ادعانامه ای است كه مانند سدی استوار در برابر فرهنگ فراغت وتفریح توده وار سرمایه داری مصرف گرا قد علم كرده است. نكته ای كه بارها ذكر شده این است كه تبعید آدرنو به لس آنجلس ( منزلگاه هالیوود) در دهه 1940 تأثیر انكار ناپذیری در شكل دهی نگرش او به این قضایا داشته است. عامل دیگری كه به همان اندازه مهم است، آگاهی او از فرهنگ « پوپولیستی» (عوام گرا( بود كه در دوران نازی زیر نظر گوبلز، وزیر تبلیغات آن رژیم در آلمان تولید می شد.بخش اعظم این گونه محصولات ، نه به قصد مغز شویی سیاسی، بلكه با هدف سطحی كردن و به ابتذال كشاندن فعالیت های اوقات فراغت مردم بود.


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 23 مرداد 1389 04:30 ب.ظ

نویسنده : سیدامیرحسین هاشمی
ارسال شده در: نظریه های ارتباط جمعی ، نظریه های فرهنگی ،

« مكتب فرانكفورت» نامی است كه به گروهی از روشنفكران آلمانی زبان اطلاق می شود كه با انجمن پژوهش های اجتماعی فرانكفورت همكاری داشتند. این انجمن در اوایل دهه 1920 تأسیس شده بود. اما اعضای این گروه چنان از نظر علایق پژوهشی پراكنده بودند كه در نگاه اول روشن نمی شود.اندیشیدن به جمع آنها  به عنوان یك «مكتب» چه فایده ای دربر دارد. به علاوه، آنها با ظهور آلمان نازی متفرق شدند و بسیاری ، سر از ایالات متحده درآوردند. بنابراین نامی كه به جمع آنان داده شده از نظر جغرافیایی نیز چندان سودی ندارد. با این حال، وقتی به دقت بنگریم می توانیم نوعی موضع گیری مشترك را در روش شناسی آنان در مورد عقلانیت ونقد مدرنیته سرمایه داری كشف كنیم.آنها كه (مانند لوكاچ) به نوشته های وبر و هم چنین انتقادات فرهنگی ماركس متكی بودند و بدان ها استناد می كردند، عقیده داشتند كه عقلانیت رسمی (Zweckrationalitat) ،نیروی موذی و مخربی در جامعه است كه به جای پرداختن به اهداف نهایی، توجه خود را بر وسایل متمركز می كند.درنتیجه، آنچه مهم است، رویكردی روشنگرانه و معطوف به ارزش های انسانی مانند آزادی است، و رویكردی كه توانایی جامعه را در تحقق یا سركوب چنین هدفی بررسی می كند. اعضای«مكتب» به شدت به اندیشه اجتماعی فارغ از دغدغه ارزشی در پژوهش های اجتماعی می تاختند و به تحلیل های پوزیتیویستی به عنوان تمرینات بی مقصدی كه فاقد « منطق انتقادی» هستند حمل  می كردند. این حمله به Zweckrationalitat ضمناً در بردارنده انتقادهای آنان به بوركراسی و مصرف گرایی وصنایع فرهنگی است كه به آنها خواهیم پرداخت. صرف نظر از حمله به عقلانیت رسمی، می توانیم ابعاد گوناگون دیگری از وجود یك تشابه را بین اعضای مكتب فرانكفورت تشخیص بدهیم.

  • پرداختن به تأثیر فناوری برزندگی اجتماعی، خصوصاً در باز تولید فرهنگ مردمی،
  • پرداختن به تأثیر فرهنگ مردمی بر توده مردم.
  • توجه به شكل گیری جنسیتی وشخصیتی بشر كه به شدت متأثر از دستاوردهای فروید بود ( این را در فصل 12مورد بحث قرار داده ایم).
  • دغدغه شناخت شرایطی كه در آن، آگاهی انسانی یا « تكه تكه»است ویا می تواند از عهده درك «كلیّت» برآید ( یعنی قادر است به ادراكی نوماركسیستی از جهان و به همراه آن، آزادی، دست یابد).

چهره های بسیاری در ارتباط با مكتب فرانكفورت هستند كه از آن جمله آدرنو، بنیامین ،فروم، هوركهایمر، لاونتال، مانهایم، و ماركوزه را میتوان نام برد. شهرت هر یك از اینان از جهات گوناگون كاملاً با یكدیگر متفاوت بود. در زمان نوشتن آثارشان به نظر می رسد كه تئودور آدرنو، ماكس هوركهایم ، و والتر بنیامین، پخته ترین و خلاق ترین قوای ذهنی روشنفكرانه را در گروه داشته اند. در بحثی كه در پی می آید بر آثار اینان متمركز می شویم و بعد به بررسی كار پر اهمیت یورگن ها برماس- وارث كنونی فرانكفورت می یردازیم.


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 23 مرداد 1389 04:30 ب.ظ